مرتضى مطهرى

460

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

لازم و ضرورى است بيان مىكند : فجور را به او اعلام كرده و تقوا را به او شناسانده است . انسان يك موجود اجتماعى است نه يك موجود انفرادى ، قهراً بايد به اصولى مجهز باشد كه با آن اصول ، زندگى اجتماعىاش هم يك زندگى هدايت شده باشد . ايشان مىگويند براى اينكه زندگى فردى و زندگى اجتماعىاش هردو از هدايت كافى بهره‌مند باشند ، انسان به حسب فطرت خودش به دو دسته معارف احتياج دارد : يك سلسله معارف اوّلى و ابتدايى كه وجود جهان را درك كند و بتواند راجع به وجود جهان استدلال نمايد ، كه اينها مىشود اصول جهان بينى . يك سلسله اصول و معارف ديگر كه اينها را هميشه ايشان به نام « اصول اعتبارى » مىنامند راجع به اينكه بايد چه كرد و نبايد چه كرد . قسمت اول كه جهان بينى است اين است كه جهان چنين است ، جهان چنان است ، انسان ادراك مىكند جهان را آنچنان كه هست . و قسمت دوم ، اصولى است راجع به اينكه بايد چنين كرد و بايد چنان كرد . باز مجهز است به يك جهازى از اين بايدها . مجهز بودن انسان به اين اصول فطرى اهتدائى و هدايتى كه او را به آينده‌اش پيوند مىدهد ، انسان را ، هم مرتبط مىكند به زمان حاضر كه دنيا را آنچنان كه هست مىبيند ، و هم مرتبط مىكند به آيندهء خودش كه همان هدايت به آينده است كه به سوى آيندهء خودش حركت مىكند . اين اجمالى بود از آن بحث . حال روى اصول فطرى ، تكامل انسان يك تكامل هدايت شده است نه اين‌طور كه اينها مىگويند يك تكامل كوركورانهء جبرى ، يعنى بدون اينكه انسان به سوى آينده هدايت بشود و بدون اينكه با آن جهازاتى كه مجهز به آنهاست خودش گام بردارد و برود ، يك قوهء مادى جبرى ، خواسته يا ناخواسته و بلكه ناخواسته ، به زور و جبر و كوركورانه او را به سويى مىكشاند كه نتيجه‌اش تكامل است ؛ آن‌طور كه اينها دارند تكامل را توجيه مىكنند . پس ببينيد ، از اين حرفى كه اينها در باب تكامل ابزار توليد مىزنند [ نتيجه گرفته مىشود ] « 1 » كه ما تكامل تاريخ انسان را در واقع در غياب انسان توجيه مىكنيم . حالا بعد اينها دائماً ادعا مىكنند كه ماركس گفته است تاريخ انسان به دست انسان ساخته مىشود . البته اين را در مقابل نظر كسانى كه مىگويند تاريخ انسان را فقط محيط جغرافيايى مىسازد يا تاريخ انسان را شخصيتها مىسازند نه تودهء انسانها ، مىشود يك حرفى در نظر گرفت كه نه ، آن كه شما مىگوييد نيست ، خود انسانها دخيل‌اند ، انسان است و فكرش . اما وقتى كه خود فكر يك انعطاف ساده و تابعى باشد از يك متغير ديگر ( به قول خود اينها ) كه تكامل ابزار است نقش انسان نقش درجهء دوم مىشود ؛ يعنى ناچار بايد ابزار توليد را به عنوان يك مادهء متكامل ( نه ماده‌اى كه به دست انسان تكامل پيدا

--> ( 1 ) [ افتادگى از نوار است . ]